تبلیغات
محفل دوستان - هگل شرق یا مولوی غرب

 بنا بر آنچه روش محققین دانشمند و دانش ورز و بینندگان بینا و تیزبین است تمامی تفارق ها ، تفاوت ها و مشابهات های دو تفكر از یك نقطه ی مركزی ، اولیه و هسته مانند پدید می آید ودیگر معانی چون گوشت بر گرداگرد این هسته می تنند   و حجیم می گردد . اما پر واضح است كه تمامی خصوصیات و برجستگی های پدید آمده از همان هسته ی اولیه است. .

در قیاس اندیشه ی دو غول مكتب شرق و غرب بر همین سبیل پیش می رویم . در این مقاله ی كوتاه قصد بحث تفصیلی در افكار این دو بزرگ  عرصه ی تفكر فلسفی - عرفانی را نداریم   كه نه ممكن است و نه مطلوب ، بلكه تنها قیاسی است بسیار بسیار مختصر بین دو موضوع كلی :

1)اندیشه ی جهان شناختی و خدا شناختی  مولانا  و هگل 

2)تمایز و تفارق اندیشه دیالكتیك هگل و مولانا

1 ) ابندا به سراغ محمد بن محمد بن حسین بلخی رومی مشهور به مولانا جلال الدین می رویم . مولانا در ابیاتی كه در دفتر دوم آمده است چنین می گوید :

این جهان یك فكرت است از عقل كل        عقل چون شاه است و صورت ها رسل

این بیت بسیار پر مغز همان حكم هسته را در افكار جهان شناختی و خدا شناختی مولانا دارد . در مصرع اول مولانا اندیشه ای بسیار شبیه به هگل دارد ، مولانا خدا را فكری می داند كه تصویرش در جهان منكعس شده است . البته این توصیفی مع الفارق است و مولانا هیچ گاه در مخیله خود نیز خدا را با اندیشه  و ویژگی های انسانی مقایسه نمی كند كه همچون انسان بیاندیشد سپس شی ای را خلق كند اما به قول وی :

چو سر و كارت با كودك نهاد                 هم زبان كودكی باید گشاد

اما اندیشه ی حلالیت  تمام موجودات در محلول وجود باری (به تعبیر خودش در فكر خداوند) و تنها در حیطه ی قدرت و توان او موجود بودن، اندیشه ی مورد علاقه ی مولانا است كه در غزلیات شمس و مثنوی به وفور به مضمون فوق الذكر اشاره كرده است كه درتحمل و بازه ی بحث این مقاله نمی گنجد ولیكن خواننده ی مشتاق می تواند به اسانی انها در مقالات مولانا بیابد .

هگل نیز در مقالات خود رااینچنین بیان كرده است  :

" اندیشه ی خداوند به صورت جهان باز شده است "

و می بینیم این سخن با مصراع دوم كه مولانا ، خدا را همچون شاهی دانسته كه فرستادگانش، نمایش و صورتی ازخود شاه اند و در عین حال نشانگر ویژگی های ذاتی شاه ( خداوند ) می باشند و انها به فرمانبه سرتاسر جهان فرستاده شده اند، بسیار نزدیك است .

اما نقاط تفارق نیز میان این دو بزرگ مشاهده می شود .

هگل ذكر می كند : " خداوند با جهان است كه خدا می شود  " یا  در جای دگر ذكر می كند : " خداوند با جهان تضایف1(افزایش متقابل)دارد "

صد البته مولانا این گونه نمی اندیشد بلكه فكر را قائم به ذات خداوند می دانست نه مستقل از او . همچون تفكر ما ، كه ما با فكر مان نسبت دو سویه نداریم یعنی اگر ما فكر كنیم تفكر موجود است ، نه بالعكس .

در جای دیگر در دفتر چهارم آورده است  :

كل عالم صورت عقل كل است          كوست بابای هر ان كاهل دل است

چون كسی با عقل كل كفران فزود      صورت كل پیش او هم سگ نمود

صلح كن با این پدر عاقی بهل           تا كه فرش زر نماید آب و گل

مولانا در این سه بیت نبز به مفهوم همان بیت هسته اشاره می كند و كل عالم را صورت عقل كل می داند ، یعنی ذات عالم را كه همان خداوند (عقل كل)باشد را ، عینیتی ( صورت ) از عقل كل دانشته  كه بر ما نمایان شده و  به صورت اعتباری نام درخت،حیوان و ... بر ان نهاده ایم در حالی كه همه ی عالم محضر خداست

2)حال به تفاوت ها  و تشابه های  اندیشه ی دیالكتیك ( معناهای متفاوتی و عمیق فلسفی دارد در اینجا یعنی رشد) هگل و مولانا اشاره می كنیم .

هگل آلمانی مسیر دیالكتیكی موجودات را به شكل دایره و تكرار شونده در نظر گرفته ، یعنی یك موجود  سیر یك دوره تكامل را از صفر آغاز كرده و پس از قوس 360 درجه دوباره به همان نقطه صفر منتهی می شود و هگل تكرار چنین مسیری از صفر تا صفر را قانون دایمی حیات می شمارد .

مولانا جلال الدین نیز سیر دیالكتیك عرفانی خود را بدین ترتیب شروع می كند و پس از یك دور دایره موجود را دوباره به عدم متصل می كند و به هیچ وجه این تكرار را دوری باطل و ناقص نمی داند .

چنانچه در دفتر سوم مثنوی آورده است :

از جمادی مردم و نامی شدم        و از نما مردم به حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم         پس چه ترسم كی ز مردن كم شدم

حمله ی دیگر بمیرم از بشر         تا بر آرم از ملائك بال و پر

وز ملك هم بایدم جستن ز جو        كل شیء هالك الا هو

بار دیگر از ملك قربان شوم        آنچه در وهم آید آن شوم

پس عدم گردم ، عدم چون ارغنون      گویدم كانا الیه راجعون

مولانا نیز در اینجا به وضوح بیان می كند كه از عدم به وجود امده و به ان باز می گردد .

باری در این رساله اندیشه فلسفی عرفانی مولانا جلال الدین در قرن 7 قمری و هگل آلمانی در قرن 13  قمری به صورتی بسیار كلی و بی دقت كافی شكافته شده است .

حال به عنوان آخرین نكته مایلم با خواننده درد آشنا دردی را در میان بگذارم كه به سبب زخمی بس عمیق و كاری است كه در تاریخ معاصر ما پدید آمده است .

این درد همان درد خودبیگانگی یا الیناسیون  كه در سده ی اخیر به وفور یافت می شود .

شاید شما مقالات و یا كتاب های نظیر این را بسیار دیده باشید ، "حافظ ، گوته ی شرق" ویا "  سعدی كپی شرقی لامارتین " و یا " مولانا ، هگل شرق است "  و . . . 

در این گونه مقالات ، الیناسیون و عدم اعتماد به نفس جامعه ی ایرانی كاملا نمایان است ، چرا ؟!

با كمی دقت كاملا متوجه می شویم كه روشن فكران كشورمان ، غولان و بزرگان فكری این كشور را كپی و یا شاگرد فكری نمونه های خارجی موجود دانسته اند .

البته شكی نیست كه هگل ، كانت ، دكارت ، گوته ، لامارتین از اسطوره های اندیشه ی فلسفی ادبی بوده اند اما بر سر ما چه آمده است كه مولوی را شاگرد و یا كپی هگل در شرق می دانیم ؟؟!! كه با یك منطق عقلی به سادگی می توان نشان داد كه مولوی از لحاظ تاریخی مقدم بر هگل بوده است و هر عقل سالمی تصدیق می كند كه اندیشه ی متقدم ارجحیتی واضح و مبرهن بر اندیشه ی متاخر دارد  زیرا فردی كه در تاریخ پس از دیگری امده است می تواند از اندیشه های فرد ماقبل سود ببرد و نه بالعكس ! 

همچنین با توجه به مدارك تاریخی می توان نشان داد كه هگل تمامی كتاب های مولانا به خصوص مثنوی را با دقت خوانده و در كتاب های خویش تقدیری مبسوط از وی به عمل آورده است . حال بر عهده ی خواننده ی تیزبین این مقاله می سپاریم تا راه خود را بیابد ؛ از خود بیگانه باشد و یا خود را بشناسد .

 كدامیك را برمی گزینید ؟!

" هگل شرق " یا  "مولوی غرب " ؟؟

 

 

 

 




تاریخ : دوشنبه 10 آبان 1389 | ساعت 09 و 03 دقیقه و 23 ثانیه | نویسنده : مرتضی مهجور | نظرات