تبلیغات
محفل دوستان - داستان عاشقانه خسرو و شیرین

هر کی دوست داره
پولدار بشه کلیک کنه - آموزش پولدار
شدن

زن بانو

Lord of Softwares 2011 ver 10

داستان خسرو ، در آنچه نظامی به عنوان خسرو و شیرین نقل می كند از تاریخ آغاز میشود .خسرو فرزند شاه ایران ، هرمزد بود ، شاهزاده سال به سال در زیبایی و كمال رشد می كرد .از استاد دانایی ، كه نامش بزرگ امید بود ، دانش ها آموخت .

شبی خسرو  نیای خویش ، نوشروان را در خواب دید كه به او مژده داد كه در بهاری چهار چیز عزیز عاید وی خواهد شد . دلارامی خوبروی به نام شیرین ، مركبی شبرنگ به نام شبدیز ، نواسازی به نام باربد  و تختی گوهرنشان و زرین ...

چندی بعد شاپور نقاش كه ندیم او بود برایش نقل كرد كه در آنسوی دریای بانویی فرمانروایی دارد كه از اران تا ارمن هرچه هست در فرمان اوست . برادرزاده ای هم دارد كه ولیعهد اوست و در زیبایی بی همانند  - لبش شیرین و نامش نیز شیرین . از این گذشته رهنوردی تیزگام نیز بر آخور بسته است شبدیز نام كه باد هم در تك به پای او نمی رسد . خسرو نادیده دل به عشق شیرین بست و چون طاقت و صبر نداشت شاپور را به جستجوی شیرین فرستاد تا او را پیدا كند و عشق وی را بدو باز نماید .

شاپور به سرزمین ارمن رفت تا شیرین را بیابد. در همان ایام در اطراف كوه شیرین با هفتاد تن دختران همسال خویش همه جا تفرج می كردند . شاپور ، صورتی از خسرو بر پاره ای كاغذ نگاشت و آن را در آن حوالی به تنه ی درختی چسبانید . شیرین در هنگام بازی از دور چشمش به آن صورت افتاد و از یاران خواست تا آن صورت را نزد وی آورند . چون از نزدیك در آن نگریست دل از كف بداد و چنان محو آن شد كه نه می توانست آن را كنار بگذارد و آن را در كنار گیرد ، نگهبانان ترسیدند كه شیرین گرفتار آن صورت گردد ، پس كاغذ را از وی بگرفتند ، وقتی شیرین طلب آن كرد عذر آوردند و به سرعت شیرین را از آن سرزمین به جای دیگر بردند .

اما در آن سرزمین دیگر باز هم شیرین در گیرودار بازی و شادی چشمش به همان صورت خورد كه شاپور صبحگاهان پیش از آن ها بدانجا رسیده بود و آن تمثال روحانی را بر كاغذ كشیده بود.شیرین این بار نیز از دیدار این نقش از خود بیخود شد . دختری از یاران را فرستاد تا آن صورت را برایش بیاورد اما دختر رفت و صورت را پنهان كرد و چون باز آمد عذر آورد . باز به درخواست یاران شیرین از آن سرزمین عزیمت كرد و به دشت دیگری كوچ كرد . شیرین باز در میان بازی ها و شادی هایی كه با یاران داشت ناگهان چشمش به آن صورت دلربا افتاد ، این بار به پای خود شد ، آن تمثال برداشت .

اما در تماشای صورت چنان دل باخت كه كارش به پریشان گویی كشید ، شیرین كه سخت دلداده ی صورت شده بود از آنان درخواست تا در آن حوالی همه جا بگردند و از هر كس كه از آنجا می گذرد درباره این صورت باز پرسد . شاپر بیخیال از آنجا گذشت و به رسم مغان آوازی زمزمه كرد، شیرین اشارت كرد كاین مغ را نزد من بیاورید ، شاپئر چون صورت را دید ، به وی پاسخ داد كه حكایت این صورت را  - بگویم با تو گر خالی بود جای

نقاش چون خود را با شیرین تنها یافت ، حكایت عشق خسرو را به تقریر در آورد ، شیرین كه خود نیز عاشق بود ، از او چاره ی كار خواست ، شاپور  به او اندرز داد كه دیگر روز به بهانه ی نخجیر از درگاه بیرون آید ، بر شبدیز نشیند و از یاران جدایی گیرد و با شتاب خود را به مداین رساند . انگشتری هم كه از آن  خسرو بود بوی داد .

شیرین با لباس مردان در میان نخجیر از یاران جدا شد و راه مداین در پیش گرفت . در بین راه  شیرین به چشمه ساری رسید و برای آنكه رنج خستگی بیاساید ، خویشتن را به آب انداخت و تن به امواج چشمه سپرد . از سوی دیگر همان روزها كه خسرو در مداین چشم انتظار شیرین بود ، به توطئه یی بر ضد پدر متهم شد و خود را ناگزیر به ترك مداین یافت ، وی قبل از عزیمت ، در قصر خویش به كنیزان خود خاطرنشان كرد كه اگر میهمان زیبایی برای او به اینجا رسد ، او را گرامی دارند .از قضا در همان لحظه كه شیرین در چشمه سار در آب غوطه می خورد خسرو و همراهان معدودی كه با وی بودند در همان منزل فرود آمدند .خسرو  لحظه یی چند از همراهان جدا شد و به حدود چشمه رسید ، در یك لحظه از تماشای صورت و اندام شیرین كه در آن چشمه سرو تن می شست غرق حیرت شد . از شرم روی گردانید .شیرین جوان ناشناس را آن حوالی دید ، ترسید اما خاطرش بدو گرایش یافت . شیرین از آب بیرون آمد و جوان ناشناس را نادیده گرفت و بر شبدیز نشست و راه مداین را پیش گرفت .

شیرین در مداین از ماجرای خسرو و گریختن وی باخبر شد . محرمان خسرو برای شیرین قصری در كوهستان آن طور كه خود شیرین خواسته بود بنا كردند .خسرو نیز به ارمن رسید و مهین بانو به دیدار او شتافت و هدیه هایی شاهانه تقدیم وی كرد و از او خواست تا زمستان را در آنجا گذراند .یك شب به خسرو خبر دادند كه شاپور از راه در رسیده است ، شاپور ماجرای  خویش باز گفت كه شیرین به مداین رسیده ، به دنبال این گفت و شنود قرار آن شد كه شاپور راه مداین را در پیش گیرد و شیرین را به رسم و آیین به ملك باز آرد .

شاپور به قصر شیرین در كوهستان رفت و او را به بازگشت به ارمن و دیدار خسرو دعوت كرد . در این میان به خسرو خبر رسید كه پدرش هرمزد را مخالفان خلع كردند . بزرگان مداین از او خواستند كه خسرو به مداین بازگردد ، خسرو در مداین به رفع شورش توفیق یافت اما از اینكه شیرین در آن حوالی نیست و شاپور او را به ارمن برده است سخت ناخرسند شد . بهرام چوبینه كه سودای سلطنت داشت ، خواستار خلع او شد و خودش نیز با لشگری  گران عازم مداین شد  خسرو چون خود را بی پناه دید به اندیشه ی گریز افتاد . به سرزمین موغان فرار كرد ، و در همان اوقات ، به شیرین بازخورد ، شیرین شاه را به خانه ی خویش دعوت كرد . خسرو از دیدار شیرین خرسندی یافت اما مهین بانو كه از عشق آن ها خبر داشت شیرین را اندرز داد كه جز با رسم زناشویی با او عشق بازی ننماید .با وجود درخواست های پیاپی خسرو ، شیرین به وی هرگز فرصت خلوت نداد ، حتی او را به جای كامجویی به نام جویی الزام نمود ، و از وی خواست تا به جای عشق بازی طلب ملكی كه خصم از دست وی بیرون كرده بود به كوشش برخیزد . خسرو خشم و تندی بر پشت شبدیز نشست و به روم رفت . در قسطنطنیه نزد قیصر راه یافت ، فرمانروای روم دخترش مریم را به عقد او در آورد .لشگری نیز همراه او كرد ، خسرو در جنگ با بهرام بر غاصب غلبه كرد . اما خاطرش همچنان در هوای وصال شیرین بود . شیرین هم چون از خسرو جدا ماند پیشمان شد و در فراق شاه ناله و فغان كرد . چندی بعد مهین بانو بیمار شد و در آستانه مرگ قرار گرفت ، پس كلید گنج ها را به شیرین داد و مرد . شیرین از فرمانروایی دلشاد نشد  آن را مولایی سپرد و خود به هوای خسرو راه مداین پیش گرفت . خسرو چون از آمدن شیرین خبر یافت شادمان شد اما چون در روم با مریم عهد و پیمان كرده بود كه جز با او با كس دیگر عشق بازی نكند به فرستادن پیغامی قناعت كرد .اما اندیشه ی شیرین شاه را مشغول داشت و از مریم خواست تا شیرین را در شمار پرستاران قصر در آرود اما مریم شاه را با خشونت رد كرد . خسرو كه از عشق شیرین بی آرام بود ، شاپور را فرستاد با این درخواست كه كه یكچند پنهانی با او عشق ورزد ، تا انكه هنگام وصال آشكارا فرا رسد ، اما شیرین جواب تندی به شاه داد ، خسرو همچنان نا مراد ماند .شیرین در قصر غذایی جز شیر نمی خورد ، در عین حال رمه چهارپایانش از حوالی قصر دور بود  و شیر آوردن كار سختی می نمود . از شاپور كمك خواست و شاپور فرهاد  - جوانی مهندس و هنرمند – را به پیشنهاد كرد كه از عهده ی مشكل بر می آید . چون فرهاد را پیش شیرین بردند ، از او خواست تا در سنگ كوه جویی به وجود آورد كه شیر گوسفندان را هرچه زود تر به قصر وی آورد . فرهاد در اولین دیدار دل بدو باخت و پذیرفت .فرهاد با تیشه به جان كوه افتاد  كار شیرین را تمام كرد . خبر به شیرین دادند و او به دیدار حوض آمد و بر فرهاد و صنعت سحر آمیز او آفرین بسیار كرد . شیرین گوشواره اش را از گوش برآورد و با صد گونه ناز و پوزش به او هدیه كرد . فرهاد گوشواره را از شیرین بگرفت  و با ادب در پای وی افكند و خود از شور و بیقراری عاشقانه سر به كوه و دشت  نهاد .داستان عشق او از آن پس همه جا فاش شد .

خبر به خسرو رسید و دوباره یاد شیرین خاطرش را بر انگیخت.به احضار رقیب فرمان داد و در گفت و شنودی نكته آمیز فرهاد را در عشق شیرین پابرجا دید . برای آنكه او را به كاری مشغول دارد و از اندیشه ی شیرین منصرف سازد از او خواست تا كوه گرانی را كه بر سر راه اوست از میان بردارد ، فرهاد پذیرفت اما شرط كرد كه در مقابل این خدمت ، خاطر شیرین را ترك گوید ، خسرو كه می پنداشت كاری سخت و ناشدنی است پذیرفت . فرهاد به كندن پرداخت ، اما نخست نقش شیرین را بر سنگ برآرود . انگاه به كندن كوه پرداخت ، صبح تا شام در بستون – بریدی كوه بر یاد دلارام

در آن مدت تمام روز با كوه در ستیز بود و با سنگ به زبان عشق سخن میگفت ، چون شب میشد  نزد آن صورت شیرین می رفت و با آن راز و نیاز عاشقانه می كرد .روزی شیرین به دیدار فرهاد در بیستون رفت ، چون عزم بازگشت كرد اسبش در میان كوه فرو ماند و بیم سقوط برفت ، فرهاد سبك برجست و اسب را به گردن گرفت و از كوه بستون تا فصر شیرین برد . خسرو از این خبر آشفت ، و از آنكه ناچار به عهد  سوگند نشود ، كسی را به بیستون فرستاد تا به دروغ خبر مرگ شیرین را فرهاد دهد ، فرهاند چنان دگرگون شد كه تیشه را به خاك انداخت و خود بیخود وار از كوه بر افتاد .چون فرهاد  در عشق شیرین جان داد ، دل شیرین سخت داغدار او شد و بر خاكش گنبدی ساخت و گریه كرد .

چندی بعد مریم مرد . سر انجام بعد از ناز های فراوان شیرین و شكایت های خسرو ، خسرو به خواستگاری شیرین رفت و او را با آرایشی شاهانه به قصر مداین آورد . سرانجام دو عاشق به هم رسیدند .

روزی شیرین از خسرو خواست تا به جای عیش و رامش ، به داد و دانش بپردازد . خسرو پذیرفت . چون داد و دانش خسرو را به خود مشغول ساخت ، فرزند وی شیرویه كه او را از مریم داشت ، با توطئه جای او نشست و پدر را بند كرد و جز شیرین هیچ كس را به رفت آمد در نزد او رخصت نداد .

جون چندی گذشت یك شب خسرو كه در كنار یار غنوده بود ، دیو چهره ای ناشناس شاه را در خواب كشت . دیگر روز پدركش به شیرین پیام عاشقانه فرستاد . شیرین به این پیام ناسزا جوابی نداد . اما وقتی جسد خسرو را به آیین خسروان به دخمه بردند ، او نیز به درون دخمه رفت و آنجا بر جگرگاه مجروح شاه بوسه یی زد و همان دم  دشنه یی كه با خویش داشت جگرگاه خویش بشكافت و همانجا در كنار خسرو به شیرینی جان داد.




موضوعات مرتبط : ادبی،
برچسب ها : خسرو و شیرین، داستان عاشقانه،


تاریخ : دوشنبه 10 آبان 1389 | ساعت 18 و 36 دقیقه و 06 ثانیه | نویسنده : مرتضی مهجور | ارسال نظر