تبلیغات
محفل دوستان - داستان كوتاه معجزه(وقتی هشت سالم بود....)

   وقتی هشت سالم بود ، شنیدم كه پدر و مادرم درباره ی برادر كوچك ترم صحبت می كنند.
فهمیدم كه برادرم سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه ی جراحی پر خرج برادرم را بپردازد.
شنیدم كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می توا ند پسرمان را نجات دهد.
با ناراحتی به اتاق خوابم رفتم و از زیر تخت قلك كوچكم را در آوردم . قلك را شكستم .
سكه ها را روی تخت ریختم و آنها را شمردم. فقط پنج دلار بود.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شدم و چند كوچه بالا تر به دارو خانه رفتم.
جلوی پیشخوان انتظار كشیدم تا دارو ساز به من توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه
یه بچه ی هشت ساله شود. پاهایم را به هم زدم و سرفه می كردم ولی داروساز توجه ای نمی كرد.
بالا خره حوصله ی من سر رفت و سكه ها را محكم روی شیشه ی پیشخوان ریختم.
داروساز جا خورد ، رو به من كرد، و گفت چه می خواهی؟
جواب دادم برادرم خیلی مریض است. می خواهم معجزه بخرم.
دارو ساز با تعجب پرسید: ببخشید!!!؟؟؟
توضیح دادم : برادر كوچك من داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید:
فقط معجزه می تواند او را نجات دهد.
من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چه قدر است؟
دارو ساز گفت: متا سفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمانم پر از اشك شد و گفتم شما را به خدا ، او خیلی مریض است ، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد.
این هم تمام پول من است. من كجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت ، از من پرسید: چه قدر پول داری؟
پولهام را كف دستم ریختم و به مرد نشان دادم . مرد لبخندی زد و گفت:
آه چه جالب!!! فكر می كنم این پول برای خرید معجزه برای برادرت كافی با شد.
بعد به آرامی دستم را گرفت و گفت:
من می خواهم برادر و والدینت را ببینم ، فكر می كنم معجزه ی برادرت پیش من باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با مو فقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی ، پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم ، نجات پسرم یك معجزه ی واقعی بود،
می خواهم بدانم بابت هزینه ی عمل جراحی چه قدر باید پر داخت كنم؟
دكتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار.
بیایید ما هم معجزه هایی که در توانمون هست رو برای دیگران انجام بدیم




موضوعات مرتبط : ادبی،
برچسب ها : داستان كوتاه، آرمسترانگ، معجزه،


تاریخ : جمعه 15 بهمن 1389 | ساعت 01 و 00 دقیقه و 58 ثانیه | نویسنده : حدیث شاملو | نظرات